هم آغوشي  باد و ني

آن روز  راز آميز  مه آلود

انگار تمام دره هاي  مخمل پوش  بهاري

غرق  رطوبت پونه  و

عطر  خيس  علف بود

من پي  پرنده اي  روشن تر از رنگ  نور

از همبازي  بادها  دور شده بودم

 خودش  گفته بود بيا

 من هم رفتم

 رفتم ديدم از دامنه هاي  بالاتر

  صداي  ساز و سرود عجيبي  مي آيد

يادم  رفته بود مادرم چه گفته بود

 مي گفتند دره ي  هزار انار شمالي

جن دارد

  پري  زاده هاي  پسين گاهي

گمان كرده بودند

 در اين حدود  مه آلود

 از اولاد آدمي  آوازي نيست

  آمده بودند بالاتر از دره ي انار

 نشئه ي هم آغوشي  باد و ني  مي رقصيدند

 داشتم نگاهشان مي كردم

 حواسشان  نبود

  پرنده  هم نمي دانست

  من از قبيله ي دور  آدميان  بي باورم

 يكيشان  شبيه نور  زنانه ي  مايل به آبيانه بود

 آمد دستم را گرفت

  گفت بيا

دايه ات  دارد بالاي  رود

  به روياي  تشنه ي آهوان اردي بهشت  شير مي دهد

 چه سحر  بي باوري  از بوي  بهدانه مي باريد

 هوا پر از طعم نمور  قند و  فطير  تازه ي گندم بود

 من رفتم  رفته بودم

 دايه داشت نگاهم مي كرد

شبيه آب و انار  و عقيق   برهنه بود

  بويم كرد

 بوسيدم

شيرم داد

خوي و روي و موي او

 بوي خواب  خدا و آرامش  ازل مي داد

  گفت

 گمت كرده بودم  كودك  هزار خيال  عشيره ي آب ها

تو خسته اي

 خيلي  خسته اي

 حالا  بخواب

  و من خوابم  برد

  تا براي  هميشه شاعر شوم

 

فرماليست‌ها

            زبان شناسي ساختاري كوشيده است با بي‌توجهي به معناي گزاره‌ها توجه خو را به سازه‌هاي زبان معطوف نمايد. در سبك شناسي ساختاري نيز، معنا به تنهايي هيچ ويژگي ادبي ندارد، اين ريخت و شكل اثر است كه ادبيات آن را موجب مي‌شود. از اين رو در بحث سبك شناسي ساختارگرا ما با اين اصلي‌ترين پيشنهاد فرماليست‌هاي روسي، به صورت كمينه محتوا مواجه مي‌شويم. «‌ظرايف عاطفي كه به پيامي كاملاً خبري لحني مي‌بخشد موضوع سبك شناسي (ساختارگرا) خواهد بود. به عبارت ديگر محتواي سبك شناختي تتمه‌اي است ذهني و متغير با گوينده كه به خبر خنثي و ثابت پيامي مي‌افزايد، به اين ترتيب ما با يافتن مثلاً حدود 50 شاهد مثال از دو شاعر، مثل حافظ و منوچهري (از دو دوره متفاوت، به طوري كه اين 50 شاهد، معناي نهايي يكساني داشته باشند، بايد قادر باشيم، پاره‌اي از ويژگي‌هاي سبك شناختي اين دو شاعر را بروز دهيم. شايد كمينه محتوا را بتوان با احتياط ژرف ساخت و ويژگي‌هاي سبك شناختي اعمال شده بر آن را، گشتارهايي از آن كمينه محتوا ناميد. او همان گفته است: «چيزي كه ما آن را بدل‌هاي گشتاري مي‌خوانيم، فرايندهاي گوناگون همان جمله‌هاي هسته‌اي زبان همگاني است. مفهوم سبك ايجاب مي‌كند كه براي بيان يك محتوا طرزهاي گوناگون بيابند.» پيش از اين سوسور گفته بود كه در زبان تنها تمايز وجود دارد؛ چنين تمايزي را مي‌توان در گشتارهايي متفاوت از يك كمينه محتوايي مشاهده كرد.

            اما نشانه‌هاي ويژه هر متن ادبي، از جهتي ديگر نيز يادآور بحث فرماليست‌ها در مورد آشنايي زدايي است.

            زبان روزانه به طور ناخودآگاه از استعاره و مجاز سود مي‌جويد. يعني آن عناصري كه ياكوبسن آن را قطب‌هاي "زبان پريشي" و البته زبان ادبي مي‌داند.

            متون ادبي، آگاهانه، استعاره و مجاز را به كار مي‌گيرند. اين دو قطب موجب پريشاني زبان مي‌شود، اما كثرت تداول، به خصوص در زبان عملي، رنگ ديگر گونه آن را مي‌زدايد.

            ديگر كسي از جمله «فلاني عجب شيري است» وادار به تفكر و درنگ نمي‌شود؛ رند حافظ بر اثر كثرت استعال رنگ ديگر گونه خويش را از دست داده است. در نظريه اطلاعات، بسامد بالاي يك واژه يا  يك خبر از ميزان تاثيرگذاري آن مي‌كاهد. به همين دليل مفهوم آشنازدايي يا فرآيند بيگانه سازي در آثار فرماليست‌ها و به خصوص ويكتور شكلوفسكي معنايي بس گسترده داشته تمام شگردها و فنوني را در برمي‌گيرد كه مولف آگاهانه از آنها سود مي‌جويد، تا جهان درون متن را براي مخاطب بيگانه بنمايد. وظيفه هنر و ادبيات در آن است كه دركي ديگر گونه از اشيا و اموري كه زنگ عادات بشري بر آنها نشسته است، به ما بدهد.

            شكلوفسكي به صراحت گفته بود: « هدف هنر احساس مستقيم و بي‌واسطه اشيا است، بدان گونه كه به ادراك حسي در مي‌آيند، نه آن گونه كه شناخته شده و مالوفند. تكنيك هنري عبارت است از آشنا زدايي از موضوعات، دشوار كردن قالب‌ها، افزايش دشواري و مدت زمان ادراك حسي». از همين جا مي‌توان به دشواري‌هاي متن‌هاي ادبي نوين و ادبيات شگرف پي‌برد. چنين آثاري كوشيده‌اند به ياري رمزگاني ويژه، جهاني يكسره شخصي بيافرينند، جهاني نه چندان آشنا با اذهان معتاد به توصيفات آشنا. دشواري حافظ، خاقاني، صائب، بيدل، هدايت، جويس، فاكند، پروست، ويرجينا ولف و كافكا در همين نكته نهفته است كه آنها مي‌كوشند درك ما را از جها ديگرگون كنند. ژاك درايدا گفته است: « هر چيز را كه تاكنون آشكار و حاضر دانسته‌ايم با فاصله بشناسيم و در خواندن هر متني شالوده آن را آگاهانه بشكنيم.» البته در اين ديدگاه همواره رويكردي به تاريخ ادبي نهفته است. اما بر رند حافظ غبار آشنايي و الفت نشسته است، اما در زمان خود بي‌شك مفهومي بود كه در ذهن مخاطب ايجاد آشنازدايي كرده و لذت كشف را مهيا مي‌نمود. اما بايد دانست، آشنازدايي، هم چند در ادبيات به گونه‌اي همه جانبه با فرماليتها آغاز شد، اما با اين مفهوم، در فرهنگ بشري، بسي ديرتر، در تفكرات هندي و بودايي رخ نموده است.

 

درآمدي بر زبان و زبان شناسي


از زبان شناسي…

 

«ما زبان مادري مان را طي بخش بزرگي از زندگي مان همچون واقعيتي طبيعي مي پذيريم و آن را به كار مي گيريم، يا چون به كارش گيرند آن را مي فهميم، بي آنكه نسبت به آن هرگز خودآگاه باشيم يا درباره آن اظهارنظر كنيم.» اين جملات، جملاتي است كه با آن كتاب بي همتا و منحصر به فرد «تاريخ مختصر زبان شناسي» نوشته آر.اچ. روبينز ترجمه علي محمد حق شناس شروع مي شود و در ادامه ۵۹۳ صفحه اي اين كتاب با تاريخ زبان شناسي روبه رو مي شويم، با افراد، مكاتب، حلقه ها و... كه از يونان باستان تا حال حاضر در سراسر دنيا پتانسيل خود را صرف پي بردن به راز و رمزهاي زبان كرده اند.

هر چند تا به حال تعريفي از زبان ارائه نشده كه مورد قبول تمام زبان شناسان باشد، ولي هر مكتب زبان شناسي تعريفي ارائه داده كه در حوزه اي و از ديدگاهي كه از آن حوزه برمي خيزد صحيح است و كاربرد دارد، البته يك سري از نظريات همگاني است و تقريباً مورد قبول همه است.

زبان يكي از توانايي هاي عام هر انساني است و از نگاهي زبان نظام يا سازگاني است كه عناصر يا واحدهايش در رابطه متقابل با يكديگرند.

به عبارتي عناصر و واحدهايش در رابطه متقابل با هم موجوديت خود را به ثبت مي رسانند و مطالعه آنها بدون در نظر گرفتن عناصر متقابل شان امكان پذير نيست. اگر ما معني واژه اي را ندانيم به يك لغت نامه مراجعه مي كنيم و در برابر آن واژه يا واژه هايي را مي بينيم. ارتباط متقابل واژه مبدا و مقصد است كه در چرخشي كه كل واژه ها را در يك زبان دربرمي گيرد يك نظام را تشكيل مي دهد، نظامي كه يكي از واحدهاي تشكيل دهنده زبان است.

و زبان شناسي يعني مطالعه علمي زبان طبيعي بشر به ماهيت زبان و ارتباط مي پردازد.
و اگر نگاهي به تاريخ اين رشته بيندازيم و تاثيرات افراد و هر نوع نگرش را درجه بندي كنيم مي توان به جرات گفت: تاثير گذارترين فرد در طول تاريخ اين علم فردينان دوسوسور بوده است. وي كه نبوغش در اين علم پرورش يافته بود، در طول عمر خود سرسختانه به جست وجوي قانون هايي پرداخت كه بتواند انديشه هاي او را از ميان آشفتگي هاي نظريه هاي زبان شناسي هدايت كند.

او در سال ۱۹۰۶ بر كرسي استادي دانشگاه ژنو تكيه زد. وي تدريس سه دوره زبان شناسي همگاني را بين سال هاي ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۱ به عهده گرفت ولي هرگز كتابي منتشر نكرد. بعد از مرگ وي دو تن از همكارانش به نام هاي شارل بالي و آلبرسه شه يه از دست نوشته هاي او كه به وسيله همسرش جمع آوري شد و جزوه هاي شاگردانش دوره زبان شناسي عمومي سوسور را به چاپ رساندند. بعد از چاپ اين كتاب دامنه نفوذ او در زبان شناسي به مراتب بيشتر از نفوذ و تاثير هر كسي ديگر شد تا جايي كه به جرات مي توان گفت زبان شناسي قرن بيستم را خود او آغاز كرده است و در حوزه زبان شناسي انقلابي كپرنيكي پديد آورده.

دوره زبان شناسي عمومي سوسور را دكتر كورش صفوي به فارسي برگردانده و انتشارات هرمس افتخار چاپ آن را دارد. اين كتاب شامل مباحثي مثل نگرش همزماني و درزماني، همنشيني و جانشيني، دال و مدلول و... است. دوره زبان شناسي عمومي سوسور تا حال حاضر بسياري از نظريات معتبر زبان شناسي را بر تنه خود چون شاخه اي رويانده و مي روياند.

منابع:
1- آر.اچ. روبينز، تاريخ مختصر زبان شناسي، ترجمه علي محمد حق شناس، تهران، مركز.
۲- فردينان دوسوسور، دوره زبان شناسي عمومي، ترجمه كورش صفوي، تهران، هرمس.
۳- كورش صفوي، از زبان شناسي به ادبيات جلد،۲ تهران، سوره مهر